تبليغاتX
unforgiven
همه چیز و هیچ چیز

شاهين يكي از مرغان شكاري بسيار بزرگ است ؛ چون بالها مي گشايد به سه متر مي رسد ؛ پرنده ايست بلند آشيان ؛ سبكپر ؛ تند نگاه ؛ تيز بانك ؛ ستبر نوك ؛ سهمگين چنگال ؛ در شكار خويش ؛ از جانوران بزرگتر از خود هم ؛ چون گوسفند و بز و آهو روي نگرداند ؛  شاهين بيش از صد سال عمر مي كند در توانايي و شكوه سرآمد پرندگان و از اينرو شاه مرغان است .

حمزه اصفهاني در كتاب التنبيه علي حدوث التصحيف ( نسخه خطي ) و الميداني در كتاب السامي في السامي عقاب را به ‹‹ آله ›› گردانيده اند و ابوريحا در التفهيم . حكيم مومن تنكابني در مفردات ادويه نامزد به تحفه المومنين كه در روزگار صفويه تاليف شده مي نويسد : ‹‹ عقاب به فارسي الوه و به تركي قرقاوش گويند ›› و در جاي ديگر مي نويسد ‹ الوه اسم فارسي عقاب است ›› در فرهنگ جهانگيري آمده ‹‹ له با اول مضموم مرغي باشد ذي مخلب كه بر كوههاي بلند آشيانه كند و به غايت قوي و بزرگ بود و آرا آله نيز خوانند و به تاري عقاب گويند .

در همه فرهنگ ها آله به معني عقاب آمده از آنهاست ؛ فرهنگ رشيدي و در همه جا نوشته شده  كه الموت دژ معروف حسن صباح در نزديكي قزوين لفظا به معني آشيانه عقاب است به مناسبت اينكه حسن صباح  پيشواي فرقه اسماعيليه كه در سال 518 هجري درگذشت در الموت بسر برده ؛ گروهي از نويسندگان به وجه تسميه اين دژ پرداخته اند ؛ از آنان است ابن الاثير در كتاب خود كامل التواريخ كه در سال 628 پايان يافته مي نويسد : آلموت در مرز ديلم است . آلوه به معني عقاب است جزء دوم اين نام كه آموت باشد به اهجه ديلمي به معني آموزش است .

شكي نيست كه آله در فارسي آله ناميده مي شود و در بسياري از لهجه هاي كنوني ايران نيز چنين خوانده مي شود چنانكه هلو در كردي ؛ اله در مازندراني ؛ آلغ در گيلكي و جز اينها . در نامه پهلوي كارنامك ارتخشير پاپكان ( تاريه اردشير بابكان ) در فصل 14 فقره 12 آلوه به معني عقاب بكار رفته است .

اين پنده با شكوه و توانا و نجيب  ديرگاهي است كه توجه ايرانيان را به خود كشيده ؛ پرش آن را به فال نيك مي گرفتند و عقاب زرين ؛ عَلَم  ايران بود ؛ و در سر لشكريان در روزگار هخامنشيان شاهين شهپر گشوده در سر نيزه بلندي بر افراشته به همه نمودار بود . گزنفون در كوروشنامه خود در بخش دوم از فصل 1 فقره 1 مي نويسد ‹ هنگاميكه كوروش از فارس  لشكر آراسته به جنگ آشور مي رفت . پدرش تا به مرز فارس او را بدرقه كرد در آنجا عقابي ديد كه در پيشاپيش آنان در پرواز بود كوروش آن را به فال نيك  گرفته يقين كرد كه پسرش از اين پيكار پيروز خواهد برگشت › هرودوت در تاريخش فصل 3 فقره 67  مي گويد ‹‹ پيش از آنكه داريوش و شش تن همراهش به گماتا  ( اسمرديس غاصب ) حمله برند به برخي از آنها ترديدي روي داد و خواستند پيكار را به تاخير بياندازند  و با هم در گفتگو بودند  كه ناگاه ديدند هفت جفت عقاب دو جفت كركس را دنبال كردند  اين پيش آمد  را به فال نيك گرفتند و نشان  رستگاري دانستند آنگاه مصمم شدند  و به شكسن هماورد كامياب گرديدند . ›› باز گزنفون در كوروشنامه در لشكركشي كوروش به سوي بابل مي نويسد : ‹ درفش پادشاهي ايران شاهيني بود از زر ساخته شده كه بر نيزه برافراشته بودند › .

پس از سپري شدن شاهنشاهي هخامنشيان و دست يافتن اسكندر در پايان سده پيش ازميلاد به ايران ؛ عقاب نشان اقتدار ايرانيان ؛ رفته رفته در اروپا رواج يافت . خود اسكندر آنرا نقش سكه پادشاهي خود قرار داد و نشان فرمانروايي خويش برگزيد پس از مرگ وي در سال 323 ق.م سرداران وي و جاي نشينان وي هريك همين علامت را در قلمرو شهرياري خود رواج دادند بطلميوس كه به تخت پادشاهي مصر نشست ؛ همچنان در آن ديار علامت اقتدار ايران رواج يافت تا اينكه روم از براي گشودن مصر لشكر كشيد ؛ اما سردار رمي  انتونيوس گرفتار عشق ملكه كلئوپاترا شده ؛ خويشتن و رم  و كشورگشايي را از ياد داد ؛ بناچار اكتاويوس از براي جبران خطاي دوست و همكار خويش رهسپار مصر شد ؛ سلطنت ملكه كلئوپاترا كه آخرين  پادشاه خاندان بطالسه است در سال سي ام ق.م  بدست اكتاويوس انجام پذيرفت و پس از بازگشت از مصر امپراتور روم گرديد و در سال 27 ق.م عنوان افتخاري اگستوس يافت . عقاب تقريبا پس  از 300 سال پايداري در مصر با اكتاويوس به رم رفت و علامت افتخار آن امپراتور گرديد و پس از وي همچنان به جاي ماند ؛ از آن تاريخ به بعد در سراسر آن امپراتوري در بسياري از آثار و ابنيه دولت رم و بيزانس جلوه گر است . پس از پايان آن روزگاران و سرآمدن دوران رم و بيزانس در بسياري از كشورهاي اروپا چون روسيه و آلمان و اتريش و لهستان و جز آن ؛ عقاب نقش علم آن سرزمينها گرديد و در برخي هنوز هم برقرار است .

+ نوشته شده در  جمعه 1388/11/02ساعت 21:11  توسط محمد | 
بايد اِستاد و فرود آمد
بر آستان ِ دری که کوبه ندارد،
 

چرا که اگر به‌گاه آمده‌باشي دربان به انتظار ِ توست و
 
 
  اگر بي‌گاه
 

به درکوفتن‌ات پاسخي نمي‌آيد.
 

 

کوتاه است در،
پس آن به که فروتن باشي.
 

آيينه‌يي نيک‌پرداخته تواني بود
 
 
  آن‌جا
 

تا آراسته‌گي را
 

پيش از درآمدن
 
 
  در خود نظری کني
 

هرچند که غلغله‌ی آن سوی در زاده‌ی توهم ِ توست نه انبوهي‌ ِ
مهمانان،
 

که آن‌جا
 
 
  تو را
 
 
  کسي به انتظار نيست.
 
که آن‌جا
 
 
  جنبش شايد،
 
 
  اما جُمَنده‌يي در کار نيست:
 

نه ارواح و نه اشباح و نه قديسان ِ کافورينه به کف
نه عفريتان ِ آتشين‌گاوسر به مشت
نه شيطان ِ بُهتان‌خورده با کلاه بوقي‌ منگوله‌دارش
نه ملغمه‌ی بي‌قانون ِ مطلق‌های مُتنافي. ــ
 

تنها تو
 
 
  آن‌جا موجوديت ِ مطلقي،
 

موجوديت ِ محض،
چرا که در غياب ِ خود ادامه مي‌يابي و غياب‌ات
حضور ِ قاطع ِ اعجاز است.
گذارت از آستانه‌ی ناگزير
فروچکيدن قطره‌ قطراني‌ست در نامتناهي‌ ظلمات:
 

«ــ دريغا
 
 
  ای‌کاش ای‌کاش
 
 
  قضاوتي قضاوتي قضاوتي
 

درکار درکار درکار
مي‌بود!» ــ
شايد اگرت توان ِ شنفتن بود
پژواک ِ آواز ِ فروچکيدن ِ خود را در تالار ِ خاموش ِ کهکشان‌های ِ
بي‌خورشيدــ
 

چون هُرَّست ِ آوار ِ دريغ
 
 
  مي‌شنيدی:
 
«ــ کاش‌کي کاش‌کي
 
 
  داوری داوری داوری
 

درکار درکار درکار درکار...»
اما داوری آن سوی در نشسته است، بي‌ردای شوم ِ قاضيان.
ذات‌اش درايت و انصاف
هياءت‌اش زمان. ــ
و خاطره‌ات تا جاودان ِ جاويدان در گذرگاه ِ ادوار داوری خواهد شد.
 

 


 

 

بدرود!
بدرود! (چنين گويد بامداد ِ شاعر:)
رقصان مي‌گذرم از آستانه‌ی اجبار
شادمانه و شاکر.
 

 

از بيرون به درون آمدم:
 

از منظر
 
 
  به نظّاره به ناظر. ــ
 

نه به هياءت ِ گياهي نه به هياءت ِ پروانه‌يي نه به هياءت ِ سنگي نه به هياءت ِ
برکه‌يي، ــ
 

من به هياءت ِ «ما» زاده شدم
 
 
  به هياءت ِ پُرشکوه ِ انسان
 

تا در بهار ِ گياه به تماشای رنگين‌کمان ِ پروانه بنشينم
غرور ِ کوه را دريابم و هيبت ِ دريا را بشنوم
تا شريطه‌ی خود را بشناسم و جهان را به قدر ِ همت و فرصت ِ
خويش معنا دهم
 

 

که کارستاني ازاين‌دست
 

از توان ِ درخت و پرنده و صخره و آبشار
 
 
  بيرون است.
 

 

انسان زاده شدن تجسّد ِ وظيفه بود:
توان ِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن
توان ِ شنفتن
توان ِ ديدن و گفتن
توان ِ اندُه‌گين و شادمان‌شدن
توان ِ خنديدن به وسعت ِ دل، توان ِ گريستن از سُويدای جان
توان ِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع ِ شُکوه‌ناک ِ فروتني
توان ِ جليل ِ به دوش بردن ِ بار ِ امانت
و توان ِ غم‌ناک ِ تحمل ِ تنهايي
تنهايي
تنهايي
تنهايي عريان.
 

 

انسان
دشواری وظيفه است.
 

 


 

 

دستان ِ بسته‌ام آزاد نبود تا هر چشم‌انداز را به جان دربرکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بَدر ِ کامل و هر پَگاه ِ ديگر
هر قلّه و هر درخت و هر انسان ِ ديگر را.
 

 

رخصت ِ زيستن را دست‌بسته دهان‌بسته گذشتم دست و دهان بسته
گذشتيم
 

و منظر ِ جهان را
 

تنها
از رخنه‌ی تنگ‌چشمي‌ حصار ِ شرارت ديديم و
 
اکنون
آنک دَر ِ کوتاه ِ بي‌کوبه در برابر و
آنک اشارت ِ دربان ِ منتظر! ــ
 

 

دالان ِ تنگي را که درنوشته‌ام
 

به وداع
 
 
  فراپُشت مي‌نگرم:
 

 

فرصت کوتاه بود و سفر جان‌کاه بود
اما يگانه بود و هيچ کم نداشت.
 

 

به جان منت پذيرم و حق گزارم!
(چنين گفت بامداد ِ خسته.)
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/07ساعت 17:21  توسط محمد | 
۱ 

يه شب ِ مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو مي‌بره
کوچه به کوچه
باغ ِ انگوري
باغ ِ آلوچه
دره به دره
صحرا به صحرا
اون جا که شبا
پُشت ِ بيشه‌ها
يه پري مياد
ترسون و لرزون
پاشو مي‌ذاره
تو آب ِچشمه
شونه مي‌کنه
موي ِ پريشون...
 

     ۲

 يه شب ِ مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو مي‌بره
تَه ِ اون دره
اون جا که شبا
يکه و تنها
تک‌درخت ِ بيد
شاد و پُراميد
مي‌کنه به ناز
دسشو دراز
که يه ستاره
بچکه مث ِ
يه چيکه بارون
به جاي ِ ميوه‌ش
نوک ِ يه شاخه‌ش
بشه آويزون...
 

     ۳
 

يه شب ِ مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو مي‌بره
از توي ِ زندون
مث ِ شب‌پره
با خودش بيرون،
مي‌بره اون جا
که شب ِ سيا
تا دَم ِ سحر
شهيداي ِ شهر
با فانوس ِ خون
جار مي‌کشنؤ
تو خيابونا
سر ِ ميدونا:
 

«ــ عمويادگار!
مرد ِ کينه‌دار!
مستي يا هشيار
خوابي يا بيدار؟»
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/12ساعت 0:43  توسط محمد | 
           

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/04ساعت 13:57  توسط محمد | 
تو به من خنديدي و نمي دانستي من
به چه دلهره از باغچه ي همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
تو ديگه رفتي و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گامهاي تو تکرار کنان
مي دهد آزارم و من انديشه کنان
غرق اين پندارم که چرا
خانه ي کوچک ما سيب نداشت ؟
خانه ي کوچک ما سيب نداشت ؟
...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/01ساعت 0:15  توسط محمد | 

217 سال پيش در روز 5 دسامبر سال 1791 ميلادي ولفگانگ آمادئوس موتزارت، موسيقيدان برجسته اتريشي در سن 35 سالگي در عنفوان جواني درگذشت.

جسد موتزارت در يك گور بي نام و نشان در گورستان سن مارك در چند كيلومتري شهر وين به خاك سپرده شد.

هنگامي كه بعدها براي ساختن مقبره اي كه شايسته نام و نبوغ اين هنرمند باشد به جستجوي گور او پرداختند ، موفق به كشف محل آن نشدند.

از موتزارت بيش از 600 اثر موسيقي در تمام زمينه ها ، اپراها ، سونات ها ، كنسرتوها ، سمفوني ها و كواتورها به يادگار مانده اند.

چند روز قبل از مرگ موتزارت يك زن سياهپوش به او سفارش يك «ركوئيم» را داد اما موتزارت مجال به پايان رساندن آن را نيافت و يكي از شاگردانش براساس آخرين توصيه هاي استاد آن را به پايان رساند.

به اين ترتيب ، در روز 5 دسامبر سال 1791 ميلادي ولفگانگ آمادئوس موتزارت ، موسيقيدان برجسته اتريشي در عنفوان جواني درگذشت.

مردم اتريش و اروپا در زمان حيات موتزارت نبوغ او را نشناختند و موتزارت در فقر درگذشت.

اپراي «فلوت سحرآميز» پس از مرگ موتزارت به نمايش درآمد و با استقبال فراواني روبه رو شد اما هنرمند ديگر زنده نبود تا شاهد اين موفقيت باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/14ساعت 9:13  توسط محمد | 
همه ما در زمان تحصیل همکلاسی هایی داشتیم که حالا ازشون خبری نداریم با ثبت نام کردن تو سایت زیر شاید بتونیم  پیداشون کنیم.

همکلاسی ها

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/03ساعت 7:6  توسط محمد | 

پس از سال‌ها كاوش و بررسي متون تاريخي و افسانه‌هاي تمدن مايا، منطقه‌اي باستاني معروف به «بزرگراه منتهي به جهنم» در اعماق جنگلي در مكزيك كشف شد.

به گزارش ايسنا، طبق افسانه‌هاي قديمي ماياها درباره‌ي سرنوشت جنايتكاران، اين افراد از مكان‌هاي خطرناكي عبور داده و به جهنم برده مي‌شدند كه در آن‌ها رودهاي خون جاري بودند، چاقوهاي فراواني در ديوارها نصب و خفاش‌هاي خون‌آشام و پلنگ‌هاي بزرگ به‌دنبال قربانيان خود بودند.

از سال‌ها پيش، تعدادي از باستان‌شناسان مكزيكي به بررسي اسناد تاريخي در اين زمينه پرداخته و تلاش‌هاي خود را براي كشف اين مسير خطرناك كه از آن به‌عنوان «بزرگراه منتهي به جهنم» نام برده مي‌شود، متمركز كرده‌اند.

آن‌ها در اين راه، مكان‌هاي زيادي را در كشور مكزيك، بويژه بقاياي معابد ماياها كاوش كرده و توانسته‌اند، به اطلاعات با ارزشي درباره‌ي مجازات جنايتكاران از ديدگاه ماياها و مسير منتهي به جهنم كه در متون تاريخي ماياها به آن اشاره شده است، دست يابند.

باستان‌شناسان‌ پس از سال‌ها كاوش موفق به كشف ورودي دخمه‌ي بزرگ تمدن مايا يا همان بزرگراه منتهي به جهنم در محوطه‌اي تاريخي در اعماق جنگل يوكاتان (Yucatan) در كشور مكزيك شدند.

يكي از باستان‌شناسان كه از سال‌ها پيش در اين پروژه شركت دارد، در گفت‌وگو با خبرنگار آسوشيتدپرس بيان كرد: اينجا مكاني است كه در آن براي انسان‌هاي جنايتكار ترس، سرما و خطر هميشه وجود داشته است.

بزرگراه منتهي به جهنم در نزديكي شهر تاريخي يوكاتان در جنگل يوكاتان كه در سال‌هاي دور پايتخت تمدن ماياها به‌شمار مي‌رفته است، قرار دارد.

تاكنون باستان‌شناسان به اين دخمه كه شامل يك سالن بزرگ،‌ يك آب‌راه خشك‌شده و تعدادي غار است، وارد شده‌اند؛ ولي آن‌ها قصد ندارند، به غارها وارد شوند و منتظر فرستادن تجهيزات ايمني‌اند و تا آن زمان، تحقيقات خود را روي سالن بزرگ متمركز خواهند كرد.

خبرنگار آسوشيتدپرس كه همراه باستان‌شناسان به «بزرگراه منتهي به جهنم» وارد شده است، اين مكان را يادآور فيلم‌هاي «اينديانا جونز» مي‌داند و اين محل را مكاني مملو از ظرف‌هاي سفالي شكسته، جمجمه‌ي انسان، عقرب، خفاش و قورباغه‌هاي بزرگ توصيف كرده است.

طبق يافته‌هاي باستان‌شناسان، در اين مكان آثاري وجود دارند كه قدمت آن‌ها كم‌تر از 450 سال است و اين امر، نشان‌دهنده‌ي اين است كه حتا پس از تصرف مكزيك توسط اسپانيايي‌ها، بازماندگان ماياها از اين مكان براي مجازات افراد جنايتكار يا عبادت استفاده مي‌كردند.

در اين مكان هم‌چنين تعدادي ديوارنگاره و سكوي ويژه‌ي قرباني كردن انسان‌ها و بويژه كودكان كه نمونه‌هاي مشابه آن در شهر تاريخي چيچن ايتاز نيز كشف شده، به‌دست آمده‌اند كه احتمال كاربري ديگر اين مكان به‌عنوان يك معبد را تقويت مي‌ كند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/21ساعت 12:13  توسط محمد | 

در شمال غربي شيراز و در انتهاي خيابان ارم و در تقاطع بلوار شرقي - غربي باغ ارم و بلوار شمالي - جنوبي جام جم و آسياب سه تايي، باغ ارم قرار گرفته است. اين باغ به مناسبت عمارت و باغ بزرگي كه در گذشته توسط شدادبن عاد پادشاه عربستان به رقابت با بهشت ساخته شده و ارم ناميده شده بود، به باغ ارم مشهور گرديده است.

تاريخ ساخت اين باغ را به دروه سلجوقيان نسبت داده اند چرا كه در آن زمان، باغ تخت و چند باغ ديگر توسط اتابك قراجه حكمران فارس - كه از سوي سنجر شاه سلجوقي به حكومت فارس منصوب شده بود، احداث شد و احتمال ايجاد اين باغ به درخواست وي و در آن زمان، زياد است. همچنين احتمال مي رود كه اين باغ در زمان كريم خان زند مرمت شده باشد.

در اواخر سلسله زنديه، بيش ا ز75 سال اين باغ در تصاحب سران ايل قشقايي بود، بناي اوليه عمارت باغ ارم توسط جاني خان قشقايي اولين ايلخان قشقايي و پسرش محمدقلي خان و در زمان فتحعليشاه قاجار احداث شده است. معماري بنا نيز توسط شخصي به نام حاج محمد حسن كه از معماران معروف بود، صورت گرفته است.

در زمان ناصرالدين شاه قاجار، ميرزا حسن علي خان نصيرالملك، آن باغ را از خاندان قشقايي خريد و ساختمان كنوني را به جاي عمارت قبلي ساخت، اما تزئينات ناتمام باغ پس از فوت حسنعلي خان در سال 1311 توسط ابوالقاسم خان نصيرالملك پايان يافت.

باغ ارم پس از فوت ابوالقاسم خان نصيرالملك به پسرش عبدالله قوامي رسيد و بعد از مدتي دوباره يكي از خوانين ايل قشقايي به نام محمد ناصر خان آن را خريد.

عمارت اصلي باغ ارم طبق معماري دوره صفويه تا قاجاريه بنا شده است. اين ساختمان داراي سه طبقه است كه طبقه زيرين داراي حوض خانه اي براي استراحت در روزهاي گرم تابستان است كه در آن آب نماي زيبايي است و طاق آن با كاشي هاي هفت رنگ مزين شده است. جوي آبي نيز از وسط آن مي گذرد و سپس به آب نماي بزرگ جلوي عمارت مي ريزد.

طبقه دوم داراي ايواني دوستوني با سقف مسطح است كه در پشت آن تالاري قرار دارد و دو طرف آن دو راهرو، 4 اتاق در دو طرف راهرو و دو ايوان كوچك و دو طبقه ساخته شده است و بر فراز اين دو راهرو، دو گوشواره به عنوان طبقه سوم وجود دارد.

قسمت جلويي ستون هاي اين دو طبقه با كاشي هاي هفت رنگ مزين به مجالسي از سواران، زنان و گل ها شده است.

طبقه سوم، داراي يك تالار بزرگ مانند تالار طبقه دوم است كه پنجره هاي آن به ايوان اصلي باز مي شود. در دو طرف آن ينز دو راهرو وجود دارد. دو ايوان كوچك نيز در هر طرف ايوان بزرگ همانند طبقه سوم قرار دارد.

در پيشاني عمارت، هلالي هايي وجود دارد كه به سنتوري معروف است و داراي سه مجلس بزرگ و دو مجلس كوچك كاشيكاري با كاشي هاي لعابدار رنگي است.

در هلالي ميدان كه بزرگترين هلالي است، نقش ناصرالدين شاه، سوار بر اسب سفيدي ديده مي شود كه نيم تاجي نيز در جلو كلاه خويش دارد. در اطراف آن، سه نقش ديگر كه برگرفته از داستان هاي فردوسي و نظامي است، ديده مي شود. در دو طرف اين مجلس، دو مجلس كوچك وجود دارد كه در وسط يكي از آنها نقش داريوش هخامنشي برگرفته از نقوش تخت جمشيد وجود دارد. دو مجلس ديگر كه در اطراف اين مجلس است، تصوير شكار آهويي توسط پلنگي را بر روي كاشي هايي با طرح اسليمي نشان مي دهد. در ضلع شمالي عمارت و چسبيده به آن هشت باب اتاق قرار دارد كه در حال حاضر مورد استفاده جهت امور اداري باغ گياهشناسي ارم است. در پشت ساختمان اصلي، ساختمان و محوطه اندرون قرار دارد. در جلو اين عمارت، حوض وسيعي قرار گرفته كه با كاشي آبي رنگ كاشي كاري شده است.

ازاره هاي جلوي عمارت اصلي از سنگ گندمك يكپارچه است كه بيش از دو متر بلندي دارد. تعداد آنها 8 تاست كه بر روي 6 تاي آنها كتيبه هايي از اشعار حافظ، سعدي و شوريده به خط نستعليق ميرزا علينقي شريف شيرازي نوشته شده است. در تخته سنگ آهكي نيز نقشي وجود دارد و در وسط آنها پنجره آهني قرار گرفته. اين نقوش كه تقليدي از نقوش تخت جمشيد است، تصوير مردي نيزه به دست با لباس و كلاه يك مرد عشايري را نشان مي دهد.

در سال هاي 50-1345 ه. ش. اين باغ در زير نظر مسؤولين دانشگاه شيراز تعمير شد. هم چنين در سال 1358 به وسيله سازمان ميراث فرهنگي مرمت گرديد، هم اكنون اين باغ به عنوان باغ گياهشناسي مورد استفاده قرار گرفته است. اين باغ در تاريخ 1353.8.12 به ثبت تاريخي رسيده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/19ساعت 12:13  توسط محمد | 

ُِكوروش دوم، معروف به كوروش بزرگ، (۵۷۶ - ۵۲۹) شاه پارسي, به‌خاطر جنگجويي و بخشندگي‌اش شناخته شده‌است. كوروش نخستين شاه ايران و بنيان‌گذار دوره‌ي شاهنشاهي ايرانيان مي باشد. واژه كوروش يعني "خورشيدوار". كور يعني "خورشيد" و وش يعني "مانند". پاسارگاد: «اى رهگذر هر كه هستى و از هر كجا كه بيايى مى دانم سرانجام روزى بر اين مكان گذر خواهى كرد. اين منم، كوروش، شاه بزرگ، شاه چهارگوشه جهان، شاه سرزمين ها، برخاك اندكى كه مرا در برگرفته رشك مبر، مرا بگذار و بگذر.» تبار كوروش از جانب پدرش به پارس‌ها مي رسد كه براي چند نسل بر انشان, در جنوب غربي ايران, حكومت كرده بودند. كوروش درباره خاندانش بر سنگ استوانه شكلي محل حكومت آن‌ها را نقش كرده است. بنياد‌گذار دودمان هخامنشي, شاه هخامنش انشان بوده كه در حدود ۷۰۰مي‌زيسته است. پس از مرگ او, تسپس انشان به حكومت رسيد. تسپس نيز پس از مرگش توسط دو نفر از پسرانش كوروش اول انشان و آريارمنس فارس در پادشاهي دنبال شد. سپس، پسران هر كدام, به ترتيب كمبوجيه اول انشان و آرسامس فارس, بعد از آن‌ها حكومت كردند. كمبوجيه اول با شاهدخت ماندانا دختر آژدهاك پادشاه قبيله ماد و دختر شاه آرينيس ليديه, ازدواج كرد و كوروش نتيجه اين ازدواج بود. تاريخ نويسان باستاني از قبيل هردوت, گزنفون, و كتزياس درباره چگونگي زايش كوروش اتفاق نظر ندارند. اگرچه هر يك سرگذشت تولد وي را به شرح خاصي نقل كرده‌اند, اما شرحي كه آنها درباره ماجراي زايش كوروش ارائه داده‌اند, بيشتر شبيه افسانه مي باشد. تاريخ نويسان نامدار زمان ما همچون ويل دورانت و پرسي سايكس, و حسن پيرنيا شرح چگونگي زايش كوروش را از هردوت برگرفته‌اند. بنا به نوشته هردوت, آژدهاك شبي خواب ديد كه از دخترش آنقدر آب خارج شد كه همدان و كشور ماد و تمام سرزمين آسيا را غرق كرد. آژدهاك تعبير خواب خويش را از مغ‌ها پرسش كرد. آنها گفتند از او فرزندي پديد خواهد آمد كه بر ماد غلبه خواهد كرد. اين موضوع سبب شد كه آژدهاك تصميم بگيرد دخترش را به بزرگان ماد ندهد, زيرا مي ترسيد كه دامادش مدعي خطرناكي براي تخت و تاج او بشود. بنابر اين آژدهاك دختر خود را به كمبوجيه اول به زناشويي داد. ماندانا پس از ازدواج با كمبوجيه باردار شد و شاه اين بار خواب ديد كه از شكم دخترش تاكي روييد كه شاخ و برگهاي آن تمام آسيا را پوشانيد. پادشاه ماد، اين بار هم از مغ ها تعبير خوابش را خواست و آنها اظهار داشتند، تعبير خوابش آن است كه از دخترش ماندان فرزندي بوجود خواهد آمد كه بر آسيا چيره خواهد شد. آژدهاك بمراتب بيش از خواب اولش به هراس افتاد و از اين رو دخترش را به حضور طلبيد. دخترش به همدان نزد وي آمد. پادشاه ماد بر اساس خوابهايي كه ديده بود از فرزند دخترش سخت وحشت داشت، پس زاده‌ي دخترش را به يكي از بستگانش هارپاگ، كه در ضمن وزير و سپهسالار او نيز بود، سپرد و دستور داد كه كوروش را نابود كند. هارپاگ طفل را به خانه آورد و ماجرا را با همسرش در ميان گذاشت. در پاسخ به پرسش همسرش راجع به سرنوشت كوروش، هارپاگ پاسخ داد وي دست به چنين جنايتي نخواهد آلود, چون يكم كودك با او خوشايند است. دوم چون شاه فرزندان زياد ندارد دخترش ممكن است جانشين او گردد, در اين صورت معلوم است شهبانو با كشنده فرزندش مدارا نخواهد كرد. پس كوروش را به يكي از چوپان‌هاي شاه به‌ نام ميترادات (مهرداد) داد و از از خواست كه وي را به دستور شاه به كوهي در ميان جنگل رها كند تا طعمه‌ي ددان گردد. چوپان كودك را به خانه برد. وقتي همسر چوپان به نام سپاكو از موضوع با خبر شد, با ناله و زاري به شوهرش اصرار ورزيد كه از كشتن كودك خودداري كند و بجاي او, فرزند خود را كه تازه زاييده و مرده بدنيا آمده بود, در جنگل رها سازد. ميترادات شهامت اين كار را نداشت, ولي در پايان نظر همسرش را پذيرفت. پس جسد مرده فرزندش را به ماموران هارپاگ سپرد و خود سرپرستي كوروش را به گردن گرفت. روزي كوروش كه به پسر چوپان معروف بود, با گروهي از فرزندان اميرزادگان بازي مي كرد. آنها قرار گذاشتند يك نفر را از ميان خود به نام شاه تعيين كنند و كوروش را براي اين كار برگزيدند. كوروش همبازيهاي خود را به دسته‌هاي مختلف بخش كرد و براي هر يك وظيفه‌اي تعيين نمود و دستور داد پسر آرتم بارس را كه از شاهزادگان و سالاران درجه اول پادشاه بود و از وي فرمانبرداري نكرده بود تنبيه كنند. پس از پايان ماجراي, فرزند آرتم بارس به پدر شكايت برد كه پسر يك چوپان دستور داده است وي را تنبيه كنند. پدرش او را نزد آژدهاك برد و دادخواهي كرد كه فرزند يك چوپان پسر او را تنبيه و بدنش را مضروب كرده است. شاه چوپان و كوروش را احضار كرد و از كوروش سوال كرد: "تو چگونه جرأت كردي با فرزند كسي كه بعد از من داراي بزرگترين مقام كشوري است, چنين كني؟" كوروش پاسخ داد: "در اين باره حق با من است, زيرا همه آن‌ها مرا به پادشاهي برگزيده بودند و چون او از من فرمانبرداري نكرد, من دستور تنبيه او را دادم, حال اگر شايسته مجازات مي باشم, اختيار با توست." آژدهاك از دلاوري كوروش و شباهت وي با خودش به انديشه افتاد. در ضمن بياد آورد, مدت زماني كه از رويداد رها كردن طفل دخترش به كوه مي گذرد با سن اين كودك برابري مي كند. لذا آرتم بارس را قانع كرد كه در اين باره دستور لازم را صادر خواهد كرد و او را مرخص كرد. سپس از چوپان درباره هويت طفل مذكور پرسشهايي به عمل آورد. چوپان پاسخ داد: "اين طفل فرزند من است و مادرش نيز زنده است." اما شاه نتوانست گفته چوپان را قبول كند و دستور داد زير شكنجه واقعيت امر را از وي جويا شوند.چوپان در زير شكنجه وادار به اعتراف شد و حقيقت امر را براي آژدهاك آشكار كرد و با زاري از او بخشش خواست. سپس آژدهاك دستور به احضار هارپاگ داد و چون او چوپان را در حضور پادشاه ديد, موضوع را حدس زد و در برابر پرسش آژدهاك كه از او پرسيد: "با طفل دخترم چه كردي و چگونه او را كشتي؟" پاسخ داد: "پس از آن كه طفل را به خانه بردم, تصميم گرفتم كاري كنم كه هم دستور تو را اجرا كرده باشم و هم مرتكب قتل فرزند دخترت نشده باشم". كوروش در دربار كمبوجيه خو و اخلاق والاي انساني پارس‌ها و فنون جنگي و نظام پيشرفته آن‌ها را آموخت و با آموزش‌هاي سختي كه سربازان پارس فرامي‌گرفتند پرورش يافت. هارپاگ بزرگان ماد را كه از نخوت و شدت عمل شاهنشاه ناراضي بودند بر ضد آژدهاك شورانيد و موفق شد, كوروش را وادار كند بر ضد پادشاه ماد لشكركشي كند و او را شكست بدهد. با شكست كشور ماد بوسيله پارس كه كشور دست نشانده و تابع آن بود, پادشاهي ۳۵ ساله آژدهاك پادشاه ماد به انتها رسيد, اما كوروش به آژدهاك آسيبي وارد نياورد و او از را نزد خود نگه داشت. كوروش به اين شيوه در ۵۴۶ پادشاهي ماد و ايران را به دست گرفت و خود را پادشاه ايران اعلام نمود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/14ساعت 6:35  توسط محمد | 

‌ديواري به ارتفاع يك متر و 70 سانت با 13 رج خشت دست ساز در تپه شمالي سيلك كشف شده است. اين ديوار كه 7 هزار سال قدمت دارد، به خانه‌اي روستايي تعلق دارد و احتمالا يكي از قديمي ترين نمونه هاي معماري در ايران محسوب مي شود.عموما ديوارهاي بافت شده از دوره پيش از تاريخ، بيش از 2 تا 3 رج خشت ندارند اما ديوار كشف شده در سيلك 13 رج خشت دارد  و به صورت افقي و عمودي بالا رفته‌است.

خبرگزاري ميراث فرهنگي_ گروه ميراث فرهنگي_حسن ظهوري _ كاوش هاي باستان شناسي در تپه شمالي سيلك واقع در كاشان، منجر به كشف ديواري به ارتفاع يك متر و 70 سانتي متر شد كه از 13 رج خشت تشكيل شده و بيش از 7 هزار سال قدمت دارد. اين ديوار يكي از قديمي ترين نمونه هاي معماري ايران محسوب مي شود.
 
"حسن فاضلي نشلي"، رئيس پژوهشكده باستان شناسي و سرپرست هيات كاوش در سيلك با اعلام اين خبر به CHN گفت: «كشف ديواري به ارتفاع يك مترو 70 سانتي متر جزء بزرگترين شانس هاي باستان شناسي پيش از تاريخ است. زيرا عموما از اين دوره ديوارهايي با ارتفاع بلند نداريم و نمونه ما جزء ديوارهاي منحصر به فرد اين دوره است.»
 
وي افزود: «عموما ديوارهاي بافت شده از دوره پيش از تاريخ، بيش از 2 تا 3 رج خشت ندارند اما ديوار كشف شده در سيلك 13 رج خشت دارد  و به صورت افقي و عمودي بالا رفته‌است.»
 
كشف اين ديوار امكان مي‌دهد تا باستان شناسان براي نخستين بار به درستي ارتفاع خانه ها را محاسبه كنند.
 
فاضلي درباره تكنيك ساخت اين ديوار كه احتمالا به خانه اي روستايي تعلق دارد گفت: «اين ديورا در حدود 5100 يا 5200 قبل از ميلاد ساخته شده و خشت هاي به كار رفته در آن توسط دست به صورت قالب درآمده اند. به همين علت به صورت نامنظم با ابعاد نابرابر ديده مي شوند.»
 
وي در ادامه گفت: «اين خشت هاي به صورت افقي و عمودي و حتي مورب مورد استفاده قرار گرفته اند كه احتمالا به منظور استحكام بخشي ديوار بوده است. شايد به اين طريق قصد آن بوده كه ديوار در برابر زلزله مقاوم شود.»
 
اين ديوار در ارتفاع دو متري يك ترانشه باستان شناسي كشف شده است. از آنجايي كه اين ترانشه به منظور ايجاد يك ديواره لايه نگاري باز شده، عرض اين ديوار به درستي مشخص نيست.
 
محل اين ديواره بيش از 14 متر ارتفاع دارد و اين درحالي است كه باستان شناسان در ارتفاع دومتر اين ديواره به آثار 7 هزار سال پيش برخوردند.
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/13ساعت 12:35  توسط محمد | 

 ايراني‌ها منشور حقوق بشر كوروش را پس از يك قرن در بهار سال آينده از نزديك مي‌بينند.منشور حقوق بشر كوروش به مدت يك فصل در فصل بهار در موزه ملي ايران به نمايش گذاشته مي‌شود. 
منشور حقوق بشر كوروش كه با نام استوانه كوروش نيز شناخته مي شود، از جنس سفال است و طبق گفته‌هاي باستان‌شناسان در سال 539 پيش از ميلاد توسط كوروش دوم هخامنشي ساخته شده است.
دور تا دور اين استوانه سفالين در حدود 40 خط به زبان ميخي بابلي، سخنان و فرمان‌هاي كوروش بسته است. 23 سانتي‌متر طول و 11 سانتي‌متر عرض دارد.
بر اين استوانه شرح فتح بابل توسط كوروش دوم و اسارت نبونيذ (بخت النصر)، آخرين شاه بابل در سال 539 پيش از ميلاد مسيح نگاشته شده است.
شاه هخامنشي پيروزي خود را به مردوك، كهن‌ترين خداي بابل نسبت داده است.
در اين منشور وي از بازگرداندن پيكر خداياني كه نبونيذ (شاه بابل) از معابد مختلف جمع و به بابل آورده بود، خبر مي‌دهد. وي به بازسازي معابد ويران شده پرداخت و اسرايي را كه شاهان بابل نگه مي داشتند، آزاد كرد.
بازگرداندن اسراي يهودي در اين منشور ذكر نشده اما آزاد كردن آنها بخشي از سياست شاه هخامنشي پس از فتح بابل بوده است.
از منشور كوروش به عنوان نخستين منشور حقوق بشر در جهان ياد مي‌شود. اين منشور در سال 1879 توسط هورمزد رسام، باستان شناس آشوري-بريتانيايي به دست آمد.
در حال حاضر اين لوح سفالين استوانه‌اي در بخش «ايران باستان» در موزه بريتانيا نگهداري مي‌شود

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/13ساعت 12:31  توسط محمد | 
دو دانشمند فرانسوي و يك دانشمندآلماني مشتركا برنده جايزه نوبل پزشكي امسال شده اند.

هارالد زور هاوزن، پژوهشگر آلماني براي تحقيق در مورد سرطان گردن رحم و ارتباط ويروس اچ پي وي با اين بيماري و پژوهشگران فرانسوي "فرانسوا بره-سينوسي" و "لوك مونتانير" براي كشف ويروس اچ آي وي (عامل انتقال بيماري ايدز)، برنده جايزه نوبل پزشكي شده اند.

بيش از بيست و پنج ميليون نفر از سال 1981 تا كنون در اثر ابتلا به بيماري ايدز جان باخته اند و چهل ميليون نفر نيز در سطح جهان به ويروس اچ آي وي آلوده هستند.

به دنبال انتشار گزارش هاي پزشكي در سال 1981 كه نوع جديدي از بيماري دستگاه ايمني بدن انسان مشاهده شده است، بره-سينوسي و مونتانير اولين محققاني بودند كه كشف كردند ويروس اچ آي وي عامل ايجاد اين بيماري جديد است.

كميته نوبل روز دوشنبه (6 اكتبر)، گفت نتيجه تحقيقات اين پژوهشگران به دانشمندان كمك حياتي كرده است تا بتوانند بيولوژي اين ويروس را درك كنند؛ ويروسي كه هنوز هم خطري بزرگ براي سلامت مردم جهان به شمار مي آيد.

تحقيقات آنها باعث شد كه دانشمندان روش هاي متعددي را براي تشخيص آلودگي به اچ آي وي، ابداع كنند و همچنين خون و مشتقات آن را دقيق تر آزمايش كنند. تشخيص سريع خون هاي آلوده باعث شده است كه گسترش بيماري ايدز در بسياري موارد كاملا مهار شود.

تحقيقات اين دو پژوهشگر فرانسوي همچنين باعث شده است كه درمان هاي جديدي كشف شود.

البته هنوز درمان قطعي براي آلودگي به اچ آي وي كشف نشده است اما اكنون، برخلاف گذشته، آلوده بودن به اچ آي وي برابر با حكم مرگ نيست چون در چند سال گذشته تحقيقات در اين زمينه پيشرفت زيادي داشته و داروهايي كه به بيماران داده مي شود بهتر و موثرتر شده است.

اكنون بيماراني كه به داروهاي جديد دسترسي دارند ممكن است دهها سال زندگي كنند.

كميته نوبل گفت: "در تاريخ علم پزشكي بي سابقه بوده است كه عامل يك بيماري نوظهور با اين سرعت كشف شود و داروهاي مقابله با آن به بازار بيايد. داروهاي جديد و موثري كه براي مهار اين بيماري استفاده مي شود، باعث شده است كه طول عمر افرادي كه به اچ آي وي آلوده شده اند، تقريبا برابر با كساني شود كه به اين ويروس آلوده نيستند."

اچ پي وي

كشف ارتباط ميان ويروس اچ پي وي با سرطان گردن رحم باعث شده كه محققان بتوانند براي جلوگيري از آلودگي به اين ويروس واكسن توليد كنند.

محققان مي گويند كه اگر اين واكسن به دختران پيش از بالغ شدن تزريق شود، احتمال اين كه آنها به به سرطان گردن رحم مبتلا شوند، بسيار كاهش مي يابد.

كميته نوبل گفت كه زور هاوزن "خلاف جهت اعتقادات كنوني حركت كرد" تا بتواند كشف كند كه ويروس اچ پي وي عامل سرطان گردن رحم است. سرطان گردن رحم دومين عامل مرگ ميان زنان و دختران جهان است. هشتاد درصد مرگ و مير ناشي از ابتلا به سرطان گردن رحم در ميان زنان و دختران كشورهاي در حال توسعه رخ مي دهد.

پس از نوبل پزشكي برندگان پنج رشته ديگر، شيمي، فيزيك، ادبيات، صلح و اقتصاد اعلام خواهند شد.

مراسم اعطاي جايزه نوبل در ماه دسامبر برگزار مي شود.

ارزش جايزه نوبل بيش از يك ميليون دلار است.

darabex

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/16ساعت 8:47  توسط محمد | 
این روزها سرم خیلی شلوغه .اخه بایه دست ۶۰ تا هندونه ورداشتم.میترسم بیوفته بشکنه ولی بازم می ارزه اگه حتی یه دونشم برسه به مقصد.راستشو بخواهید اصلآ این چند تا مطلب آ خری هم خودم نذاشته بودم.الانم چند دقیقه داشتم دنبال password میگشتم.الانم نمیدونم پست بعدی کی میتونه باشه ولی سعی میکنم زودتر بیام.

 مهربانم گوش کن گویی

هیچ کس یاد پرستو ها نمی افتد

کوچ ما نه دیگر با فصل است

فصل هم دیگر به باغ ما نمی افتد

ای پرستوهای خسته

سرزمین پاکییم کو؟

این خیابان ها غریبند

کوچه های خاکییم کو؟

..........

اصلآ ازم نپرسین اینو برای چی نوشتم که خومم نمیدونم!!! ولی کلآ ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/13ساعت 22:44  توسط محمد | 
در ابتداي خطير گياه ها بوديم
كه چشم زن به من افتاد:
صداي پاي تو آمد، خيال كردم باد
عبور مي كند از روي پرده هاي قديمي.
صداي پاي ترا در حوالي اشيا
شنيده بودم.
- كجاست جشن خطوط؟
- نگاه كن به تموج ، به انتشار تن من.
- من از كدام طرف مي رسم به سطح بزرگ؟
- و امتداد مرا تا مساحت تر ليوان
پر از سوح عطش كن.
- كجا حيات به اندازه شكستن يك ظرف
دقيق خواهد شد
و راز رشد پنيرك را
حرارت دهن اسب ذوب خواهد كرد؟
- و در تراكم زيباي دست ها، يك روز،
صداي چيدن يك خوشه را به گوش شنيديم.
- ودر كدام زمين بود
كه روي هيچ نشستيم
و در حرارت يك سيب دست و رو شستيم؟
- جرقه هاي محال از وجود بر مي خاست.
- كجا هراس تماشا لطيف خواهد شد
و نا پديدتر از راه يك پرنده به مرگ؟
- و در مكالمه جسم ها مسير سپيدار
چقدر روشن بود !
- كدام راه مرا مي برد به باغ فواصل؟

عبور بايد كرد .
صداي باد مي آيد، عبور بايد كرد.
و من مسافرم ، اي بادهاي همواره!
مرا به وسعت تشكيل برگ ها ببريد.
مرا به كودكي شور آب ها برسانيد.
و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور
پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد.
دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر
در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد.
و اتفاق وجود مرا كنار درخت
بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك.
و در تنفس تنهايي
دريچه هاي شعور مرا بهم بزنيد.
روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد.
حضور "هيچ" ملايم را
به من نشان بدهيد."
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/01ساعت 1:15  توسط محمد | 
سال ميان دو پلك را
ثانيه هايي شبيه راز تولد
بدرقه كردند.
كم كم ، در ارتفاع خيس ملاقات
صومعه نور
ساخته مي شد.
حادثه از جنس ترس بود.
ترس
وارد تركيب سنگ ها مي شد.
حنجره اي در ضخامت خنك باد
غربت يك دوست را
زمزمه مي كرد.
از سر باران
تا ته پاييز
تجربه هاي كبوترانه روان بود.

باران وقتي كه ايستاد
منظره اوراق بود.
وسعت مرطوب
از نفس افتاد.
قوس قزح در دهان حوصله ما
آب شد.
+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/15ساعت 19:1  توسط محمد | 
گويي
 
  هميشه چنين است
 
  ای غريو طلب :
تو در آتش  سرد  خود مي‌سوزی
و خاکسترت
 
  نقره‌ی ماه است
تا تو را
 
  در کمال  بَدرِ تو نيز
 
  باور نکنند.
 

چه استجابت  غم‌ناکي!

زخم‌ات
 
  از آن
 
  بَدر تمام بود
تا مجوسان
 
  بر گُرده‌ی ارواح  کهن
 
  به قلعه درتازند.

هميشه چنين بوده؟
هميشه چنين است؟
+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/15ساعت 18:50  توسط محمد | 

براي هر کس سه راه وجود دارد. راه اول، از انديشه مي گذرد. اين والاترين راه است. راه دوم، از تقليد مي گذرد. اين آسان ترين راه است. راه سوم، از تجربه مي گذرد. اين تلخ ترين راه است.

 

راه های فرعی زندگی برای رفتن ساخته نشده اند برای جاماندن ساخته شده اند.

 

مگر از زندگی چه می خواهيم که در خدايی خدا يافت نمی شود؟؟؟

 

کسی که جنگجوست باید همواره در حال جنگ باشد چون زمان صلح با خودش درگیر خواهد شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/25ساعت 20:55  توسط محمد | 
سلامچند وقته که سر نزدم ببین چی به سر اینجا اومده .

اولآ اینکه باید بگم  از اونجا که photoamp معلوم نيست چه بلايي سرش اومده عكس ها همش بر باد رفته.حالا دومآ نش بمونه واسه بعد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/05ساعت 7:58  توسط محمد | 

کهن‌ترین سند دریانوردی ایرانیان، مهری است که در چغامیش دزفول بدست آمده است. تاریخ تمدن ناحیه چغامیش به شش‌هزارسال پیش از میلاد می‌رسد. این مهر گلین، یک کشتی را با سرنشینانش نشان می‌دهد. در این کشتی یک سردار پیروز ایرانی، بازگشته از جنگ، نشسته، و اسیران زانوزده در جلوی او دیده می‌شوند. در این مهر یک گاو نر و یک پرچم هلالی شکل هم دیده می‌شوند. نقش‌های برجسته پاسارگاد نمایانگر توانمندی دریایی ایرانیان و فرمانروایی ایشان بر هفت‌دریاست.

قطب نما

در مورد اختراع قطب‌نما روایت‌های زیادی وجود دارد. تنی چند از دانشمندان آن را به چینی‌ها و یا حتی ایتالیایی‌ها نسبت می‌دهند. اما بیشتر دانشمندان همداستانند که قطب‌نما به وسیله ایرانیان ساخته شده است. قطب‌نمای ایرانی برخلاف قطب‌نمای چینی که 24 جهت داشت، دارای 32 جهت بوده‌است. عدد 32 علاوه بر نشان‌دادن دقت بیشتر قطب‌نمای ایرانی، نمایانگر آشنایی ایرانیان با اعداد در مبنای 2 و دانش ریاضی پیشرفته آنان است،‌که خود بحث جداگانه و بسیار مفصلی را می‌طلبد. در افسانه‌های کهن ایرانی آمده است که اسفندیار رویین به هنگام حرکت برای نبرد با اژدها از پیکانی آهنین سود می‌جسته، که همواره جهت ثابتی را به او نشان میداده است. در دوران نخستین اسلامی، قبله‌نماتوسط ایرانیان به قطب‌نما افزوده شد تا همواره و در هر وضعیتی بتوان جهت درست قبله را پیدا نمود. ایرانیان از این اختراع استفاده کامل نموده و آن را به دیگر مسلمانان شناساندند. نام‌های فارسی اجزای قطب‌نما در زبان عربی شاهد تاریخی مسلمی است که کاربرد قطب‌نما از طریق ایرانیان به دست دیگر ملت‌های مسلمان رسیده است.

ژرفایاب

برای تعیین ژرفنای آب در دریا، به ویژه مناطق ساحلی دریای پارس و دریای مکران، ایرانیان ابزاری اختراع نموده و به کار می‌بردند که شباهت زیادی به شاقول بنایی داشته است. هرچند که اختراع این سوند باستانی به سندباد ناخدای پرآوازه ایرانی نسبت داده شده است، اما اکتشافات اخیر کشتی‌های غرق شده ایرانی در دریای اژه، که در یورش به یونان شرکت داشته‌اند، نشان می‌دهد که از دوران هخامنشیان، ایرانیان این ابزار را شناخته و به کار می‌بردند

مسافت یاب و واحد سنجش دریایی گره

دریانوردان ایرانی، از زمان‌های باستان، ابزارهایی برای پیمودن مسافت‌های دریایی به کار می‌برده‌اند. یکی از این ابزارها ریسمانی بوده که دارای گره هایی در طول خود بوده و به تدریج باز می‌شده، که پس از رسیدن به انتها، آن را می‌پیچیدند و دوباره استفاده می‌کرده‌اند.

رهنامه‌ها

راه‌نامه‌ها، نقشه‌ها و نوشته‌هایی بودند که در آنها کلیه اطلاعات مربوط به دریانوردی ثبت و مستند شده بود. ایرانیان از روزگار باستان، مبتکر و صاحب رهنامه‌هایی بوده‌اند و به کمک آنها دریانوردی و دریاپویی می‌کرده‌اند. رهنامه‌های ایرانیان، اطلاعات و آگاهی‌هایی در مورد بنادر و جزایر، گاه‌شناسی و جهت یابی، جریان‌های دریایی، جریان‌های هوایی، ابزارهای دریانوردی و ... را در بر داشته‌اند. پس از اسلام، بسیاری از رهنامه‌های دوران ساسانی به عربی ترجمه شد و دریانوردان دوران اسلامی، بهره فراوانی از آنان برگرفتند.

کشتی‌سازی

فرهنگ فنی و مهندسی ایرانیان از دیدگاه دریانوردی و کشتی‌سازی بسیار غنی و پربار است. آب‌های دریای پارس، دریای عمان، و اقیانوس هند، همچنین رودخانه‌های جنوب غربی ایران، از دیرباز پهنه دریانوردی و دریاپویی ایرانیان بوده است. در شاهنامه فردوسی، چندین بار، از کشتی‌سازی و کشتی‌رانی ایرانیان، سخن رانده شده است. قدمت و پیشینه این رشته از دانش و فن مهندسی ایرانیان را از سروده‌های فردوسی می‌توان دریافت. فردوسی از جمشید، پادشاه پیشدادی، به عنوان نخستین انسانی که هنر غواصی و صنعت کشتی‌سازی و دریانوردی را به دیگران آموخت، نام برده است. می‌توان دریافت که دانشمندان ایرانی در دوره تابندگی نژاد آریا که در شاهنامه فردوسی به نام دوره پادشاهی جمشید نام برده شده است، موفق به اختراع کشتی و فنون دریانوردی و دریاپویی شده‌اند. گذرکرد زان پس به کشتی بر آب ز کشور به کشور برآمد شتاب

کشتی‌رانی در آب‌های ایران از دیرباز انجام می‌شده و با توجه به این سنت دریانوردی، نیاز به کشتی‌سازی و سودجستن از ابزارهای دریانوردی در ایران وجود داشته است. نخستین کشتی‌هایی که در رودخانه‌های میان‌رودان آمدوشد می‌کردند، به شکل‌های گوناگون ساخته می‌شدند و ابزار حرکت دادن آنها پارو بوده است. نبردناوهای ایرانی در زمان هخامنشیان، بزرگ‌ترین کشتی‌های جنگی زمان خود بودند که سه ردیف پارو زن و بادبان داشتند و با سرعت 80 میل دریایی در روز حرکت می‌کردند. هر نبردناو شامل 200 جنگجو بود که 30 نفر از آنها سربازان زبده پارسی، تکاور، بوده‌اند. نیروی دریایی ایران در زمان ساسانیان نیز، قدرت مطلق در دریای پارس و اقیانوس هند بوده که زیر بنای فرهنگ دریانوردی و دریاپویی مسلمانان را تشکیل داد.

خشاب (چراغ دریایی)

از دوران‌های پیشین در دریای پارس ساختمان‌هایی ساخته بودند که بر فراز آنها آتش افروخته می‌شد. این ساختمان‌ها عمل برج‌دریایی و چراغ‌دریایی را برای راهنمایی دریانوردان و همچنین خبررسانی انجام می‌دادند. فاصله این چراغ‌های دریایی چنان بوده که با پدید شدن یکی، دیگری نمایان می‌شده است. برج‌های دریایی، با آتشی که بر فراز آنها افروخته می‌شد، به چند دلیل ساخته می‌شدند. نخست آنکه، با بالا آمدن آب در زمین‌های کم عمق این خطر وجود داشته که کشتی‌ها ندانسته به سوی آب‌های کم عمق رفته، به شن نشسته و نابود شوند. دوم آنکه، با دیدن نور در تاریکی، کشتی‌ها، در تاریکی شبانگاه و هوای ابری راه و جهت خود را بیابند. سوم اینکه، در صورت یورش دزدان و غارتگران دریایی، به پادگان‌های زمینی و رزم‌ناوها خبر داده تا به سرعت جهت مقابله با آنها اقدام کنند. دلیل چهارم این بوده است که دریابان‌های مستقر در این ساختمان‌ها، پدیده‌های هواشناختی و دریاشناختی را ثبت می‌کرده‌اند. دریانوردان تازه‌کار ایرانی از این اطلاعات برای رویارویی با رخدادهای هوا و دریا، به ویژه رخدادهای چرخه‌ای و دوره‌ای استفاده می‌کردند.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/09ساعت 12:17  توسط محمد | 

اینم مدل جدید ... دیگه گدا ها هم با کلاس شدن .من نمیدونم طرف با این اراجیفی که نوشته مارو چقدر ... فرض کرده و اینکه شب  وقتی با حداقل ۲۰ -۳۰ هزار تومن میره خونش تا ساعت چند به ریش اونایی که بهش پول دادن میخنده.

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/23ساعت 0:0  توسط محمد | 

یکی بود یکی نبود

زیر گنبذ کبود

لخت و عور تنگ غروب سه تاپری نشسه بود.

زارو زار گریه می کردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.

گیس شون قد کمون رنگ شبق

از کمون بلن ترک

از شبق مشکی ترک.

روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر

پشت شون سردو سیا قلعة افسا نة پیر.

از افق جیرینگ جیرنگ صدای زنجیر می اومد

از عقب از توی برج نالة شبگیر می اومد....

پریا!گشنه تونه؟ 

پریا!تشنه تونه ؟

پریا!خسته شدین؟

مرغ پر بسته شدین؟

چیه این های های تون

گریه تون وای وای تون ؟

پریا هیچی نگفتن؛زارو زار گریه می کردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا....

پریای نازنین

چه تونه زار می زنین؟

توی این صحرای دور

توی این تنگ غروب

نمی گین برف می میاد ؟

نمی گین بارون می یاد

نمی گین گرگه می یاد می خوردتون؟

نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می کند تون ؟

نمی تر سین پریا ؟

نمی یاین به شهر ما ؟

شهر ما صداش میاد ؛صدای زنجیراش میاد

پریا!

قد رشیدمو ببینین

اسب سفیدم ببینین

:اسب سفید نقره نل

یال ودمش رنگ عسل ،

مرکب صرصر تک من!

آهوی آهن رگ من!

گردن وساقش ببینین!

باد دما غشو ببینین!

امشب تو شهر چراغونه

خونه دیبا داغونه

مردم ده مهمون مان

با دامب ودومب به شهر میان

داریه و دمبک می زنن

می رقصن و می رقصو نن

غنچة خندون می ریزن

 نقل بیابون می ریزن

های می کشن

هوی می کشن:

شهر جای ما شد!

عید مردماس ،دیب گله داره

دنیا مال ماس ،دیب گله داره

سفیدی پادشاس ،دیب گله داره

سیاهی رو سیاس ، دیب گله داره....                                                                                         

دیگه توک روز شیکسه

درای قلعه بسه

اگه تا زوده بلن شین

سوار اسب من شین

می رسیم به شهر مردم، ببیننین: صداش میاد

جینگ وجینگ ریختن زنجیربرده هاش میاد

آره !زنجیر ای گرون ،حلقه به حلقه ،لا به لا

 می ریزن زدست و پا.

پوسیدن ،پاره میشن .

دیبا بیچاره میشن:

سر به جنگل می زارن ،جنگلو خارزار می بینن

سر به صحرا بذارن ، کویر و نمک زار می بینن

عوضش تو شهر ما ....

آخ !نمی دونین پریا!

در بر جا وا می شن ،برده دارا رسوا می شن

غلوما آزاد می شن ،ویرونه ها آباد می شن

هر کی غصه داره

غمشو زمین میذاره.

قالی می شن حصیرا

آزاد می شن اسیرا .

اسیرا کینه دارن

داس شونو ور میدارن

سیل می شن :شرشرشر!

آتیش می شن :گرگرگر !

تو قلب شب که بد گله

آتیش بازی چه خو شگله!

آتیش !آتیش!چه خوبه !

حالام تنگ غروبه.

چیزی به شب نمونده

به سوز تب نمونده

به جستن وواجستن

تو حوض نقره جستن

الان غلاما وایسادن که مشعلا رو وردارن

بزنن به جون شب ،ظلمتو داغونش کنن

عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش کنن

به جائی که شنگولش کنن :

سکة یه پولش کنن:

دست همو بچسبن

دور یاور برقصن

حمومک مورچه داره ،بشین وپاشو در بیارن

قفل و صندوقچه داره ،بشین وپاشو در بیارن

پریا! بسه دیگه های های تون

گر یه تون ،وای وای تون!....

پریا هیچی نگفتن ،زارو زار گریه می کردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا ....

پریای خط خطی ، عریون و لخت و پاپتی !

شبای چله کوچیک که زیر کرسی ،چیک و چیک

تخمه میشکستیم و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد

بی بی جون قصه می گف حر فای سر بسه می گف

قصةسبز پری زرد پری

قصه دختر شاه پریون

شمائین اون پریا !

اومدین دنیا ما

حالا هی حرص می خورین ،جوش می خورین

غصةخاموش می خورین که دنیامون خال خالیه ،غصه ورنج خالیه؟

دنیای ما قصه نبود

پیغوم سر بسه نبود.

دنیای ما عیونه

هر کی می خواد بدونه

دنیای ما خار داره

بیابوناش مار داره

هر کی باهاش کار داره

دلش خبر دار داره!

دنیای ما بزرگه

پر ازشغال و گرگه

دنیای ما  هی هی هی!

آتیش می خوای لی لی لی !

آتیش می خوای بالا ترک

تا کف پات تر ک ترک .....

دنیای ما همینه

بخوای نخوای همینه

خوب پریای قصه!

مر غای پر شیکسه

آبتون  نبود ، دونتون نبود ،چائی و قلیون تون نبود؟

کی بتون گفت که بیاین دنیای ما ،دنیای واویلای ما

قلعة قصه تو نو ول بکنین ، کارتونو مشکل بکنین؟

پریا هیچی نگفتن،زارو زار گریه می کردن پریا

مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.

دس زدم به شونه شون

که کنم رونه شون

پریا جیغ زدن ،ویغ زدن جادو بودن دود شدن بالا رفتن تار شدن

پائین اومدن پود شدن ،پیرشدن گریه شدن،جوون شدن خنده شدن،

خان شدن بنده شدن ،خروس سر کنده شدن ،میوه شدن هسته شدن

انار سر بسه شدن ،امید شدن یاس شدن ،ستارة نحس شدن.....

دلنگ دلنگ ،شاد شدیم

از ستم آزاد شدیم

خورشید خانوم آفتاب کرد

کلی برنج تو آب کرد .

خورشید خانوم بفرمائین

از اون بالا بیایین پائین

ما ظلمو نفله کردیم

آزادی رو قبله کردیم 

از وقتی خلق پا شد

زندگی مال ما شد .

از شادی سیر نمی شیم

دیگه اسیر نمی شیم 

ها جستیم و وا جستیم

تو حوض نقره جستیم

سیب طلارو چیدیم

به خونمون رسیدیم ....

بالا رفتیم دوغ بود

غصة بی بیم دروغ بود

پایین اومدیم ماست بود

قصة ما راست بود :

قصة ما به سر رسید

غلاغه به خونش نرسید

 هاچین وواچین

 زنجیرو ورچین!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/18ساعت 21:46  توسط محمد | 

سلام ببخشد چند وقتی پست نداشتم سرم خیلی شلوغ بود البته هنوزم شولوغه ها ولی تونستم یه وقتی اون وسطا پیدا کنم (البته وسطا کهنه اون آخرا !!!!) حالا بگذریم ولی سعی میکنم امشب جبران کنم  حالا نقدآ با یه شعر تکراری  از سهراب شروع میکنیم.

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب.

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچکسی نیست که در بیشة عشق

قهرمانان را بیدار کند.

 

 

قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید؛

همچنان خواهم راند.

نه به آبی ها دل خواهم بست

نه به دریا- پریانی که سر از آب بدر می آرند

و در آن تابش تنهایی ماهی گیران

می فشانند فسون از سر گیسو ها شان.

 

 

همچنان خواهم راند.

همچنان خواهم راند

دور باید شد، از دور.

مرد آن شهر اساطیر نداشت .

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود.

 

 

هیچ آیینة تالاری، سرخوشی ها را تکرار نکرد.

چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود.

دور باید شد، دور.

شب سرودش را خواند، نوبت پنجره هاست.

 

 

همچنان خواهم راند .

 

پشت دریا ها شهریست

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است .

بام ها جای کبو تر هایی است؛ که به فوارة هوش بشری می نگرد

دست هر کودک ده ساله شهر،شاخه معرفی است.

مردم شهر به چینه چنان می نگرند

که به یک شعله؛ به یک خواب لطیف.

 

 

خاک، موسیقی احساس ترا می شنود

و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد .

 

 

پشت دریا شهریست

که در آن وسعت خورشید به اندازة چشمان سحر خیزان است .

 

 

شاعران واترث آب و خرد و روشنی اند.

 

 

پشت دریا شهریست !

قایقی باید ساخت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/15ساعت 22:50  توسط محمد | 
     

                

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/30ساعت 0:7  توسط محمد | 

هرگز از مرگ نهراسيده‌ام
اگرچه دستان‌اش از ابتذال شکننده‌تر بود.
هراس ِ من ــ باري ــ همه از مردن در سرزميني‌ست

که مزد ِ گورکن

 

 

از بهاي ِ آزادي‌ي ِ آدمي

 

 

افزون باشد.

جُستن
يافتن
و آن‌گاه
به اختيار برگزيدن
و از خويشتن ِ خويش
باروئي پي‌افکندن ــ


اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيش‌تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم

                                                                       احمد شاملو

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/29ساعت 23:49  توسط محمد | 
                     
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/24ساعت 22:36  توسط محمد | 

عجایب هفتگانه به هفت اثر برتر معماری و مجسمه سازی عصر باستان گفته می شود. این اثرها برای اولین بار توسط یک یونانی الاصل در قرن دوم پیش از میلاد در یک کتاب ثبت شده هست ولی در این مدت این لیست تغییراتی نیز داشته، شاید فکر کنیم چرا تخت جمشید و تاج محل در این لیست قرار ندارند؟! بله! این آثار شاید جزو ارزشمنترین آثار باشند ولی در این لیست نیستند.
فکر می کنید برای چه عدد هفت برای این اثر ها انتخاب شده؟! عدد هفت یک عدد مقدسی می باشد، این عدد در تمامی فهرستها دیده می شود و این نشانه از مقدس و مهم بودن آن دارد مانند: هفت روز هفته، هفت هنر،…

فهرست نهایی عجایب هفت گانه در قرون وسطا تکمیل شد. این فهرست شامل چشمگیرترین بناهای تاریخی جهان باستان بود که از بعضی، شواهد بسیار اندکی در دست بود و تعدادی نیز اصلاً باقی نمانده بودند. آثار کنده کاری هنرمند هلندی مارتن ون هیمسکرک (Marten Van Heemskerck) و کتاب تاریخ معماری یوهان فیشر ارلاخ (Johann Fischer von Erlach) از قدیمی‌ترین منابعی هستند که در آن به این فهرست عجایب هفت گانه اشاره شده‌است.

فهرستی که در روزگار باستان تعیین شده و مورد تایید می باشد به این شرح می باشد:

  • اهرام‌ مصر، در مصر
  • باغ‌هاي‌ معلق‌ بابل‌، در عراق‌
  • مجسمه‌ زئوس‌، در المپيا
  • معبد آرتميس‌، در افسوس‌
  • مقبره‌ ماسولوس‌، در هاليكارناسوس‌
  • مجسمه‌ عظيم‌ رودس‌، در يونان‌
  • برج‌ دريايي‌ اسكندريه‌، به‌ در جزيره‌ فاروس

خوب شاید شنیدن توضیحاتی در مورد هر کدارم از این عجایب برای ما جذاب باشد

هرم‌ خوفو:

                            

«هرم‌ خوفو» بزرگ ‌ترين‌ هرم‌ در بين‌ اهرام‌ مصراست‌. اين‌ بنا كه‌ قديم ‌ترين‌ و بزرگ‌ ترين‌ بنا در بين‌عجايب‌ هفتگانه‌ مي‌باشد، تنها بنايي‌ است‌ كه‌ درحال‌ حاضر وجود دارد.
«هرم‌ خوفو» در 2600 سال‌ قبل‌ از ميلاد ساخته ‌شده‌ است‌. اين‌ هرم‌ بلند ترين‌ بناي‌ ساخته‌ دست‌ بشر تا سال‌ 1889 مي
باشد; از اين‌ رو اين‌ هرم‌ جزو عجايب‌ هفتگانه‌ قرار گرفته‌ است‌. بيشترسنگ‌ هاي‌ تشكيل‌ دهنده‌ اين‌ بنا، سنگ‌ هاي‌ عظيمي‌ است‌ كه‌ امروز تنها با تريلرهاي‌ بسياربزرگ‌ قابل‌ حمل‌ است‌. ارتفاع‌ فعلي‌ اين‌ هرم‌138 متر است‌.
پندار بر اینست که این هرم آرامگاه فرعون خوفو از دودمان چهارم بوده است. از اینرو به این هرم، هرم خوفو هم گفته می‌شود. این هرم در شهر قاهره مصر واقع شده است و قدمت آن به ۲۹۰۰ ق.م. می‌رسد. ساخت آن توسط ۱۰۰٫۰۰۰ نفر کارگر در مدت ۲۰ سال به اتمام رسیده است.

رودس‌ يوناني‌:

 

                             

مجسمه‌ عظيم‌ الجثه‌ رودس‌ در يونان‌ يكي‌ ديگر ازعجايب‌ زيبايي‌ جهان‌ بشمار مي‌رود. ارتفاع‌ اين ‌مجسمه‌، يك‌ شاهكار برجسته‌ معماري‌ بود كه ‌برروي‌ جزيره‌ رودس‌ در حدود 280 سال‌ قبل ‌از ميلاد ساخته‌ شده‌ بود.
هيچ ‌كس‌ نمي‌داند اين‌ مجسمه‌ شبيه‌ چه‌ كسي‌ بوده ‌يا در كجا قرار داشته‌ است‌. به‌ گفته‌ كارشناسان‌ فرهنگي‌، احتمالا اين‌ مجسمه‌ در نزديكي‌ در ورودي‌ لنگرگاهي‌ بنا شده‌ بوده‌ و پاهاي‌ مجسمه‌ در دو طرف‌ قرار داشته‌ است‌; به ‌طوري‌ كه‌ كشتي‌ ها از ميان‌ پاهاي‌ آن‌ عبور مي‌كرده‌ اند. باستان ‌شناسان‌ اين‌ مجسمه‌ را جزو عجايب‌ هفتگانه‌ جهان‌ قرار داده‌اند.
غول رودس نام تندیسی است از هلیوس( خدای خورشید ) که بقولی در ورودی بندر شهر رودس در یونان، قرار داشته است و به همین دلیل به غول رودس معروف گشته‌است. این تندیس، علی رغم اینکه پس از ساخته شدن تنها ۵۶ سال پابرجا بود، از سوی غربیان به عنوان یکی از عجایب هفتگانه جهان اعلام شده است. بنا به گفته تاریخنگاران این تندیس عظیم حتا در زمانی که بر روی زمین افتاده بود هم بسیار شگفت انگیز بود. این غول تنها یک تندیس عظیم نبود بلکه نماد اتحاد مردم رودس به شمار می‌رفت

آرتميس‌ ترك‌:

                           

معبد آرتميس‌ در «افوسوس‌» تركيه‌ مي ‌باشد. اين‌بنا با داشتن‌ 100 ستون‌ مرمري‌ زيبا كه‌ ارتفاع‌ هر كدام‌ از آنها به‌ 15 متر مي ‌رسيد، يكي‌ از عجايب‌ هفتگانه‌ به‌ حساب‌ مي ‌آيد. اين‌ معبد، فضايي‌ را احاطه‌ مي‌ كرد كه‌ تقريبا چند برابر وسعت ‌آكروپليس‌ در آتن‌ بود. در اين‌ معبد، حوادث‌ زيادي‌ اتفاق‌ افتاده‌ است‌. اين‌ بنا در 600 سال ‌پيش‌ از ميلاد ساخته‌ و در 550 سال‌ پس‌ از ميلاد در آتش‌ سوخت‌; سپس‌ مجددا به‌ صورت‌ زيباتر وعظيم ‌تر باز سازي‌ شد. اين‌ بنا بار ديگر براي‌ دومين ‌بار دچار حريق‌ شد.
ین بنا در سال ۵۵۰ قبل از میلاد در زمان فرمانروایی هخامنشیان بر ترکیه کنونی ساخته شده‌است.
این معبد هم‌اکنون در نزدیکی شهر سلجوق و بناهای تاریخی افسوس قرار دارد.

زئوس‌ يوناني‌:

                              

مجسمه‌ زئوس‌ در المپياي‌ يونان‌ است‌ و يكي‌ ازعظيم ‌ترين‌ مجسمه ‌هاي‌ جهان‌ به‌ شمار مي‌ رود. اين‌ اثر در450 سال‌ قبل‌ از ميلاد توسط مجسمه ‌ساز معروفي‌ به‌ نام‌ «فيدياس‌» ساخته‌ شد. ارتفاع‌ مجسمه‌ «زئوس‌» در حدود 12 متر است‌. «فيدياس‌» با ساخت‌ اين‌ مجسمه‌ بلند مي‌خواست‌ اقتدار و نيرومندي‌ زئوس‌ را نشان‌ دهد. مجسمه‌ زئوس‌ در معبد زئوس‌، 64 متر طول‌ و 72 ستون‌ به‌ سبك‌ معماري‌ قديم‌ يوناني‌ دارد. مجسمه‌ زئوس ‌در حدود 850 سال‌ در اين‌ معبد قرار داشت‌. تاهنگامي‌ كه‌ يوناني‌ ها آن‌ را به‌ استانبول‌ منتقل ‌كردند. البته‌ بعد از مدتي‌ به‌ آتش‌ كشيده‌ شد و ازبين‌ رفت‌. عظمت‌ و زيبايي‌ اين‌ مجسمه‌ سبب‌ شد كه‌ در فهرست‌ عجايب‌ هفتگانه‌ قرار گيرد.
تقریباً سه هزار سال پیش، «المپیا»، مرکز مذهبی در جنوب غربی یونان بود. یونانیان باستان زئوس پادشاه خدایان را می پرستیدند و در زمانهای مشخص به افتخار او جشن‌هایی بر پا می‌کردند. در این جشن‌ها مسابقات ورزشی هم انجام می‌شد. از نظر ساکنان دنیای قدیم این بازیها خیلی مهم بودند، چندان که در زمان برگزاری مسابقات، جشن‌ها متوقف می‌شد تا شرکت کنندگان و تماشاگران به آسانی خود را به محل مسابقات برسانند.
بدن این مجسمه را از عاج فیل و ردا و موها و ریشش را از طلا ساخته بودند. این اثر ارتفاعش چنان بود که با سقف معبد زئوس برخورد می‌کرد. سنگفرش آن نیز با مجسمه‌های بی نظیری تزیین گشته بود.

باغ‌ هاي‌ بابل‌:

                        

باغ‌ هاي‌ معلق‌ بابل‌ در عراق‌ يكي‌ از بحث‌ برانگيزترين‌ عجايب‌ هفتگانه‌ و بي‌نظيرترين‌ معماري‌هاي‌ جهان‌ به‌ شمار مي‌رود. البته‌ عده‌اي‌ از باستان‌ شناسان‌ هنوز در وجود داشتن‌ آن‌ شك ‌دارند. بعد از بدست‌ آمدن‌ اسناد اصلي‌ وخرابه‌هاي‌ برجا مانده‌ از آن‌ زمان‌، وجود داشتن‌آن‌ ثابت‌ شد. در اين‌ ميان‌ سوالي‌ مطرح‌ است‌ ك ه‌اين‌ باغ‌هاي‌ معلق‌ چرا ساخته‌ شدند؟ در پاسخ‌ به‌ اين‌ سوال‌ بايد افزود كه‌ شاه‌ «نبوكد» اين‌ بناي‌ عجيب‌ را براي‌ خوشحال‌ كردن‌ همسرش‌ در 6 قرن‌ قبل‌ از ميلاد ساخت‌. عده ‌اي‌ از تاريخ‌ نگاران ‌مي‌گويند: ملكه‌ آشوري‌ اين‌ باغ‌ را براي‌ تفريح‌ وسرگرمي‌ خود ساخته‌ است‌.
در حقیقت در هیچ یک از نوشته های بابلی در مورد وجود این باغ مطلبی ذکر نشده است. در طول قرنها این منطقه با باغهای نینوا درآمیخته ولی در حکاکی های موجود در آن نواحی روش های انتقال آب رودخانه فرات به ارتفاعی که برای این باغها احتیاج بوده است آورده شده است. این باغها برای خوشحال کردن همسر بخت ‌النصر که بیمار بوده است ساخته شده اند. آمیتیس دختر شاه ماد با بخت‌النصر ازدواج کرد تا میان دو قوم صلح پایدار برقرار گردد. سرزمین ماد که آمیتیس از آن می امد سرزمینی سرسبز و کوهستانی و پوشیده از گیاهان و درختان مختلف بود ولی سرزمین بابل در منطقه ای مسطح و فلاتی خشک قرار گرفته بود. یکی از دلایل بیماری آمیتیس هم دوری او از سرزمین خوش آب و هوای خود بود بنابراین بخت‌النصر تصمیم گرفت باغهای معلق بابل را در ارتفاع برای همسر خود بسازد. کلمه معلق که برای این باغها استفاده می شود در حقیقت به این معنی نیست که باغها بوسیله طناب یا ریسمان به یکدیگر متصل بوده اند بلکه احتمالاً ترجمه اشتباه کلمه ای یونانی به معنای تراس یا بالکن بوده است. استرابو در قرن اول قبل از میلاد می نویسد: تراسها در طبقاتی روی یکدیگر واقع شده بودند و هرکدام دارای ستونهای سنگی مکعب شکل توخالی بوده اند که توسط گیاهان پوشیده شده بود. تحقیقات بیشتر در منطقه بابل منجر به یافتن پایه های این ستون ها شده است.

ملكه‌ هاليكارناسوس‌:

               

ارتفاع‌ اين‌ مقبره‌ مرمري‌ به‌ اندازه‌ يك‌ ساختمان ‌14 طبقه‌ بود. ملكه‌ «آرتميسيا» فرمان‌ ساخت‌ اين ‌مقبره‌ را در هاليكار ناسوس‌ براي‌ همسرش‌ در 353 سال‌ قبل‌ از ميلاد صادر كرد. ملكه‌ اين‌ بنا را براي‌ قدرداني‌ از همسرش‌ ساخت‌ و به‌ اين‌ منظوربهترين‌ هنرمندان‌ و مجسمه‌ سازان‌ آن‌ زمان‌ راگرد آورد. ملكه‌ آرتميسيا دو سال‌ پس‌ از همسرش‌درگذشت‌. جالب‌ است‌ كه‌ بدانيد، شاه‌ ماسولوس‌هم‌ همسر آرتميسيا بود و هم‌ برادرش‌. اين‌ بنا درحدود 17 قرن‌ پا بر جا بود و در 1400 سال‌ پس‌از ميلاد، در اثر زلزله‌ فرو ريخت‌.

فانوس‌ اسكندريه‌:
فانوس‌ اسكندريه‌ يكي‌ از بزرگ ‌ترين‌ شاهكارهاي‌ روزگار باستان‌ مي‌باشد. ارتفاع‌ آن‌ بنا حداقل‌ به ‌اندازه‌ يك‌ ساختمان‌ 40 طبقه‌ امروزي‌ بود وبراي‌ 16 قرن‌ پا برجا بود.
برخلاف‌ 6 عجايب‌ ديگر، فانوس‌ اسكندريه ‌استفاده‌هاي‌ عملي‌ بسيار داشت‌. اين‌ بنا به ‌كشتي‌ هاي‌ دريانوردي‌ كمك‌ مي‌كرد كه‌ اسكله‌ ها را به‌ راحتي‌ پيدا كنند و با ايمني‌ كامل‌ داخل‌ آن‌ شوند. اين‌ اسكلت‌ براي‌ 1600 سال‌ باقي‌ ماند وارتفاع‌ آن‌ 180 متر و بلندترين‌ ساختمان‌ دنيابود، اما با ساخت‌ «برج‌ ايفل‌» در سال‌ 1889، «ايفل‌» بلندترين‌ برج‌ دنيا نام‌ گرفت‌.
این برج در جزیره کوچک فارو بنا شده بود و از همین جاست که کلمه فار به معنای چراغ دریایی را برای این نوع ساختمانها و مناره‌هایی که چراغ دریایی بر فراز آن است به کار می‌برند. برج دریایی اسکندریه در زمان سلطنت جانشین اسکندر، یعنی “بطلمیوس دوم” (247 – 304) قبل از میلاد به وسیله معماری به نام “سوسترات” ساخته شد. آنچه تاریخ درباره ارتفاع برج ذکر کرده است باور کردنی نیست. یونانی‌ها می‌گویند در حدود 272 متر ارتفاع داشته، این برج روی پایه‌ای چهارگوش که 69 متر ارتفاع آن بوده از دیواری 8 ضلعی و 38 متری بالا رفته است که برج 9 متری دیگری روی آن بنا شده است که بر فراز برج اخیر فانوس دریایی پرتوافکن بود. فانوس دریایی اسکندریه برفراز برج عظیم آن روشن بوده و این برج تا قرن 12 جایگاه فانوس دریایی بوده است. در سال 1375 میلادی بر اثر زلزله شدیدی که در اسکندریه و سایر نقاط اطراف آن روی داد، برج دریایی اسکندریه زیر و رو شد و ازخرابه‌های آن هم چیزی به دست نیامد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/19ساعت 0:50  توسط محمد | 

         

 

بیشاپور در شهرستان کازرون در جنوب ایران قرار گرفته و فاصله آن تا شهر کازرون ۲۳ کیلومتر است. بیشابور در ۱۱۰ کیلومتری جنوب شیراز و در کنار رود بیشاپور قرار گرفته است بیشاپور یکی از شهرهای باستانی ایران در استان فارس است که در زمان ساسانیان ساخته شده است و امروزه تنها ویرانه هایی از آن برجای مانده است. بیشاپور با دویست هکتار وسعت، از شهرهای مهم آن زمان بوده است و اهمیت ارتباطی داشته است. این شهر از قدیمی ترین شهرهایی است که تاریخچه ساخت آن بصورت مکتوب در سنگ نوشته ای موجود است. بیشاپور در شمال شهر کازرون قرار گرفته و از شهرهای خوش آب و هوا و دارای طراحی و مهندسی ویژه آن روزگار بوده است. در کتابهای تاریخی، نام این شهر با عنوانهای بيشاپور، بیشابور، به شاپور، بیشاور و "به انديوشاپور" ضبط شده است. شهر بيشاپور مركز ايالت و كوره شاپورخوره بوده است . بیشاپور تا قرن هفتم هجری آباد و مسکونی بوده است و پس از آن ویران شده است. بیشاپور گنجینه ای از آثار ارزشمند ساسانی مانند معببد اناهیتا

 

شکل گیری بیشاپور

بیشاپور به سال۲۶۶میلادی و به دستور شاپور اول پادشاه ساسانی ساخته شده است. پس از پیروزی شاپور بر والرین امپراتور روم، شاپور دستور داد در ناحیه ای خوش آب و هوا بر سر راه تخت جمشیدبه تیسفون شهری بنا کنند. این جاده در زمان هخامنشیان، شهرهای تخت جمشید و استخر را به شوش وصل می کرد. شاپور نام خود را بر این شهر نهاد. معماری از اهالی سوریه قدیم به نام آپاسای (اپاسای) برای ساخت شهر تازه انتخاب شد د آناهیتا است.

 

معماری بیشابور

شهر بیشابور با روش مهندسی یونانیان که توسط هیپوداموس ابداع شده بود در زمینی مستطیل به گونه ای طراحی شد که چهار دروازه و دو خیابان آن، یکدیگر را قطع می‌کردند . یکی از خیابانها در جهت شمال به جنوب و دیگری شرق به غرب است و هر کدام در انتها به یکی از دروازه های شهر منتهی می شده اند. دروازه غربی، ورودی اصلی شهر بوده است.

شهر بيشاپور از دو بخش اصلی تشکیل شده است:

۱.ارگ سلطنتی شامل آثار شاخصی مانند معبد آناهيتا، تالار شاپور، ايوان موزائيك، كاخ والرين.

۲.منطقه عامه نشين شامل خانه های مسكونی، گرمابه، كاروانسرا و بازار.

بیشاپور توسط کوه، رودخانه، دیواره های قلعه و خندق محافظت می شده است.

منطقه باستانی بیشاپور مشتمل بر سه بخش اصلی است:

۱.شهر بیشابور

۲.قلعه (دختر) با نقش برجسته های ساسانی.

۳.دره رودخانه بیشاپور.

در این ناحیه آثار دیگری مانند قلعه دختر، قلعه پسر و نقش های تنگ چوگان قابل اشاره هستند.

برخی تک اثرهای به جای مانده از شهر باستانی بیشاپور عبارتند از:

  • معبد آناهیتا
  • کاخ والرین
  • ایوان موزائیک
  • ستونهای سنگ یادبود بیشاپور
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/18ساعت 17:8  توسط محمد | 

دیروز سالگرد تولد سهراب سپهری منم بعد از زیرو رو کردن سیستم تونستم این مطلب رو درباره سهراب توی سیستمم پیدا کنم و حالا توی وبلاگ قرار میدم.لازم به توضیح هست که من برای جمع آوری این مطلب هیچ زحمتی رو متحمل نشدهام و کار سخت بنده فقط یک copy و paste کردن بوده.

                                        

سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد.
خود سهراب ميگويد :
... مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است... (هنوز در سفرم - صفحه 9)

پدر سهراب، اسدالله سپهري، كارمند اداره پست و تلگراف كاشان، اهل ذوق و هنر.
وقتي سهراب خردسال بود، پدر به بيماري فلج مبتلا شد.
... كوچك بودم كه پدرم بيمار شد و تا پايان زندگي بيمار ماند. پدرم تلگرافچي بود. در طراحي دست داشت. خوش خط بود. تار مينواخت. او مرا به نقاشي عادت داد... (هنوز در سفرم - صفحه 10)
درگذشت پدر در سال 1341

مادر سهراب، ماه جبين، اهل شعر و ادب كه در خرداد سال 1373 درگذشت.
تنها برادر سهراب، منوچهر در سال 1369 درگذشت. خواهران سهراب : همايوندخت، پريدخت و پروانه.
محل تولد سهراب باغ بزرگي در محله دروازه عطا بود.
سهراب از محل تولدش چنين ميگويد :
... خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. براي يادگرفتن، وسعت خوبي بود. خانه ما همسايه صحرا بود . تمام روياهايم به بيابان راه داشت... (هنوز در سفرم - صفحه 10)

سال 1312، ورود به دبستان خيام (مدرس) كاشان.
... مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود . نماز مرا شكسته بود . مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، يادم نخواهد رفت : مرا از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند . خودم را تنها ديدم و غريب ... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي مدرسه ميشد.... (اتاق آبي - صفحه 33)
... در دبستان، ما را براي نماز به مسجد ميبردند. روزي در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديكتر باشيد.
مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد و من سالها مذهبي ماندم.
بي آنكه خدايي داشته باشم ... (هنوز در سفرم)

سهراب از معلم كلاس اولش چنين ميگويد :
... آدمي بي رويا بود. پيدا بود كه زنجره را نميفهمد. در پيش او خيالات من چروك ميخورد...

خرداد سال 1319 ، پايان دوره شش ساله ابتدايي.
... دبستان را كه تمام كردم، تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم . نميدانم تابستان چه سالي، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زيانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آباديها شدم. راستش، حتي براي كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم. اگر محصول را ميخوردند، پيدا بود كه گرسنه اند. وقتي ميان مزارع راه ميرفتم، سعي ميكردم پا روي ملخها نگذارم.... (هنوز در سفرم)

مهرماه همان سال، آغاز تحصيل در دوره متوسطه در دبيرستان پهلوي كاشان.
... در دبيرستان، نقاشي كار جدي تري شد. زنگ نقاشي، نقطه روشني در تاريكي هفته بود... (هنوز در سفرم - صفحه 12)
از دوستان اين دوره : محمود فيلسوفي و احمد مديحي
سال 1320، سهراب و خانواده به خانه اي در محله سرپله كاشان نقل مكان كردند.
سال 1322، پس از پايان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسراي مقدماتي شبانه روزي تهران ثبت نام كرد.
... در چنين شهري [كاشان]، ما به آگاهي نميرسيديم. اهل سنجش نميشديم. در حساسيت خود شناور بوديم. دل ميباختيم. شيفته ميشديم و آنچه مياندوختيم، پيروزي تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسراي مقدماتي. به شهر بزرگي آمده بودم. اما امكان رشد چندان نبود... (هنوز در سفرم- صفحه 12)
سال 1324 دوره دوساله دانشسراي مقدماتي به پايان رسيد و سهراب به كاشان بازگشت.
... دوران دگرگوني آغاز ميشد. سال 1945 بود. فراغت در كف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمينه براي تكانهاي دلپذير فراهم ميشد... (هنوز در سفرم)

آذرماه سال 1325 به پيشنهاد مشفق كاشاني (عباس كي منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) كاشان استخدام شد.
... شعرهاي مشفق را خوانده بودم ولي خودش را نديده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن كشيد. الفباي شاعري را او به من آموخت... (هنوز در سفرم)
سال 1326 و در سن نوزده سالگي، منظومه اي عاشقانه و لطيف از سهراب، با نام "در كنار چمن يا آرامگاه عشق" در 26 صفحه منتشر شد.
...دل به كف عشق هر آنكس سپرد
جان به در از وادي محنت نبرد
زندگي افسانه محنت فزاست
زندگي يك بي سر و ته ماجراست
غير غم و محنت و اندوه و رنج
نيست در اين كهنه سراي سپنج...
مشفق كاشاني مقدمه كوتاهي در اين كتاب نوشته است.
سهراب بعدها، هيچگاه از اين سروده ها ياد نميكرد.

سال 1327، هنگامي كه سهراب در تپه هاي اطراف قمصر مشغول نقاشي بود، با منصور شيباني كه در آن سالها دانشجوي نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا بود، آشنا شد. اين برخورد، سهراب را دگرگون كرد.
... آنروز، شيباني چيرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گيجي دلپذيري بودم. هرچه ميشنيدم، تازه بود و هرچه ميديدم غرابت داشت.
شب كه به خانه بر ميگشتم، من آدمي ديگر بودم. طعم يك استحاله را تا انتهاي خواب در دهان داشتم... (هنوز در سفرم)

شهريور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ كاشان.
مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصيل در دانشكده هنرهاي زيبا در رشته نقاشي به تهران ميايد.
در خلال اين سالها، سهراب بارها به ديدار نميا يوشيج ميرفت.

در سال 1330 مجموعه شعر "مرگ رنگ" منتشر گرديد. برخي از اشعار موجود در اين مجموعه بعدها با تغييراتي در "هشت كتاب" تجديد چاپ شد.
بخشهايي حذف شده از " مرگ رنگ " :
... جهان آسوده خوابيده است،
فروبسته است وحشت در به روي هر تكان، هر بانگ
چنان كه من به روي خويش ...

سال 1332، پايان دوره نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا و دريافت مدرك ليسانس و دريافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه.
... در كاخ مرمر شاه از او پرسيد : به نظر شما نقاشي هاي اين اتاق خوب است ؟
سهراب جواب داد : خير قربان
و شاه زير لب گفت : خودم حدس ميزدم. ...
(مرغ مهاجر صفحه 67)
اواخر سال 1332، دومين مجموعه شعر سهراب با عنوان "زندگي خوابها" با طراحي جلد خود او و با كاغذي ارزان قيمت در 63 صفحه منتشر شد.

تا سال 1336، چندين شعر سهراب و ترجمه هايي از اشعار شاعران خارجي در نشريات آن زمان به چاپ رسيد.
در مردادماه 1336 از راه زميني به پاريس و لندن جهت نام نويسي در مدرسه هنرهاي زيباي پاريس در رشته ليتوگرافي سفر ميكند.

فروردين ماه سال 1337، شركت در نخستين بي ينال تهران
خرداد همان سال شركت در بي ينال ونيز و پس از دو ماه اقامت در ايتاليا به ايران باز ميگردد.

در سال 1339، ضمن شركت در دومين بي ينال تهران، موفق به دريافت جايزه اول هنرهاي زيبا گرديد.
در همين سال، شخصي علاقه مند به نقاشيهاي سهراب، همه تابلوهايش را يكجا خريد تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود.
مرداد اين سال، سهراب به توكيو سفر ميكند و درآنجا فنون حكاكي روي چوب را مياموزد.

سهراب در يادداشتهاي سفر ژاپن چنين مينويسد :
... از پدرم نامه اي داشتم. در آن اشاره اي به حال خودش و ديگر پيوندان و آنگاه سخن از زيبايي خانه نو و ايوان پهن آن و روزهاي روشن و آفتابي تهران و سرانجام آرزوي پيشرفت من در هنر.
و اندوهي چه گران رو كرد : نكند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم...

در آخرين روزهاي اسفند سال 1339 به دهلي سفر ميكند.
پس از اقامتي دوهفته اي در هند به تهران باز ميگردد.
در اواخر اين سال، سهراب و خانواده اش به خانه اي در خيابان گيشا، خيابان بيست و چهارم نقل مكان ميكند.
در همين سال در ساخت يك فيلم كوتاه تبليغاتي انيميشن، با فروغ فرخزاد همكاري نمود.
تيرماه سال 1341، فوت پدر سهراب
... وقتي كه پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند.
حضور فاجعه، آني دنيا را تلطيف كرده بود. فاجعه آن طرف سكه بود وگرنه من ميدانستم و ميدانم كه پاسبانها شاعر نيستند. در تاريكي آنقدر مانده ام كه از روشني حرف بزنم ...

تا سال 1343 تعدادي از آثار نقاشي سهراب در كشورهاي ايران، فرانسه، سوئيس، فلسطين و برزيل به نمايش درآمد.
فروردين سال 1343، سفر به هند و ديدار از دهلي و كشمير و در راه بازگشت در پاكستان، بازديد از لاهور و پيشاور و در افغانستان، بازديد از كابل.
در آبانماه اين سال، پس از بازگشت به ايران طراحي صحنه يك نمايش به كارگرداني خانم خجسته كيا را انجام داد.
منظومه "صداي پاي آب" در تابستان همين سال در روستاي چنار آفريده ميشود.

تا سال 1348 ضمن سفر به كشورهاي آلمان، انگليس، فرانسه، هلند، ايتاليا و اتريش، آثار نقاشي او در نمايشگاههاي متعددي به نمايش درآمد.
سال 1349، سفر به آمريكا و اقامت در لانگ آيلند و پس از 7 ماه اقامت در نيويورك، به ايران باز ميگردد.
سال 1351 برگذاري نمايشگاههاي متعدد در پاريس و ايران.

تا سال 1357، چندين نمايشگاه از آثار نقاشي سهراب در سوئيس، مصر و يونان برگذار گرديد.

سال 1358، آغاز ناراحتي جسمي و آشكار شدن علائم سرطان خون.
ديماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر ميكند و اسفندماه به ايران باز ميگردد.

سال 1359... اول ارديبهشت... ساعت 6 بعد ازظهر، بيمارستان پارس تهران ...
فرداي آن روز با همراهي چند تن از اقوام و دوستش محمود فيلسوفي، صحن امامزاده سلطان علي، روستاي مشهد اردهال واقع در اطراف كاشان مييزبان ابدي سهراب گرديد.
آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فيروزه اي رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته اي از هنرمند معاصر، رضا مافي با قطعه شعري از سهراب جايگزين شد:
به سراغ من اگر مياييد
نرم و آهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من

... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/16ساعت 14:31  توسط محمد | 
                          

                

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/14ساعت 16:13  توسط محمد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
توضیح اینکه :
محمد صباغی هستم .مطالب ببشتر در زمینه امکان تاریخی که یکی از علاقمندی های اصلیمه هست ولی به مطالب با موضوعات دیگر هم گریزی دارم,در اصل همون همه چیز وهیچ چیز...

نوشته های پیشین
هفته اوّل بهمن 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته اوّل اسفند 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اسفند 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
پیوندها
گوگل
انجمن جهاني فضا
موزه لوور
انجمن خون شناسي آمريكا
یاهو 360
یه لینکدونی خوب
مهرانگیز کار
گاه نوشت های رضا علامه زاده
جوکستان
ادامه تحصیل در هند و مالزی
جستجو مقالات علوم پزشکی
آذر سرد
اين دو نفر
وزارت بهداشت
انيستيتو پاستور ايران
AFC ( فارسی)
UEFA (فارسی)
جستجو براي بورسيه و دانشگاه
کلبه طوفان زده
تودی لینک
نگریستن" عشق.....
باشگاه پرسپولیس
شعرهای سهراب
شعر های شاملو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان